
من مرتضي كوچولو اين وبلاگو تقديم مي كنم به كساني كه دوستشون دارم و دوستم دارن و اعتقاد دارم اوناي كه دوستشون دارم و دوستم دارن يه روز همديگه رو پيدا مي كنيم به اميد اون روز...
دوستاني كه ميخوان باهام بچتن اين آيدي منه Azizami28@yahoo.com
هر كي نظر خصوصي ميده آيديش رو برام بنويسه باشه ...
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
لینک ها
*غريب آشنا *
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
لبهاي سكوت(*-.-*)
**یک وجب تنهائی**
)))دختر رؤيايي(((
پاتوق دختران خوشگل گچساران
هستي خانوم دختر اهوازي
ابجي سوگند عزيزم
روزاي بي تو (شعر هاي زيباي نيوشا)
(*سيد جواد ذاكر*)
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
عید همه مبارک
مثلا هفت سینه ...

راستی سر سفره هفت سین منو فراموش نکنین
برام دعا کنین
اینم یه چند تا ماهی گلی کوچولو موچولو

امیدوارم سالهای سال زنده باشید و خوشبخت

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386-11:12 | | (((مرتضی کوچولو))) | گروه |لینک به نوشته

سلام بچه ها
خوبین ؟![]()
این شعر رو تقدیم کردم به آبجی سوگند مهربونم
گفتم یه هدیه کوچولو باشه برای آخر سالش
امیدوارم همیشه شاد و خندون باشه
حتما خودش می دونه که چقد دوستش دارم
![]()
![]()
البته بازم مثل همیشه شرمندشم
چون چیز قابل نداری دم دست نداشتیم
به بزرگواری خودش منو ببخشه
![]()
![]()
![]()
*******
سوگند ، به اسم نازنینت سوگند
بر غمزه ی تبدار حزینت سوگند
بردی دل زاهدان سجاده نشین
دینت چه بوَد ، تو را به دینت سوگند
ای صاحب دل های به عشق آغشته
بر عاشق زار دل غمینت سوگند
بنشسته به مزرع پر از نقش فلک
بر دست و دل ستاره چینت سوگند
بغنوده به بستر نگارین بهار
ای سرو به هر باد برینت سوگند
آن شیوه ی دلبری و این دل شکنی
محبوب ، تو را به آن و اینت سوگند
بر عاشق اولین و آخرینت سوگند
یک شب رخ خود عیان کن ای ماه دلم
بر دیده ی ناز دلنشینت سوگند
خواهم که تو را ببینم و جان بدهم
بر خال به کنج لب کمینت سوگند
گر روی تو را نبینم از سر گیرم
سوگند ، به اسم نازنینت سوگند
14/12/86
شعر از مرتضی لطفی

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386-11:34 | | (((مرتضی کوچولو))) | گروه |لینک به نوشته

این دفعه رو دو بیتیهامو می نویسم
ای دل بنشین که با هم از غم گوئیم
از هر چه غم است در دو عالم ، گوئیم
امشب همه یاد زلف جانان بکنیم
یک شعر همه در هم و بر هم گوئیم
********![]()
دستم به سر لف پریشان نرسد
می میرم از این درد جگر سوز فراق
من مَرد ، نی ام اگر به لب جان نرسد
******![]()

ای یار تو را مثال ماه می خواهم
زان دیده ی مست یک نگاه می خواهم
شاید تو مرا نخواهی اما دل گفت
گویم که تو را بخواه نخواه می خواهم
![]()
اندر ره دوست جان فشانی هنر است
تن را ز پی دل بکشانی هنر است
از بس که حکایت شده از تلخی مرگ
آهسته بمیری و ندانی هنر است
********![]()
شب سایه ی ماه را به سر می بینم
با یاد تو من قرص قمر می بینم
لب را چو شکر میان آن روی سفید
چون می نگرم شیر و شکر می بینم
*******![]()
مطمئن باشین که شعرا از خودمه ![]()
جمعه دهم اسفند 1386-20:58 | | (((مرتضی کوچولو))) | گروه |لینک به نوشته

چند تا پست قبلي همش شعراي خودمو نوشتم
ولي اين دفعه رو با خودم گفتم شايد بعضيا به شعر علاقه نداشته باشن
اونا تكليفشون چيه ؟
ديگه اين دفعه رو از خير شعرهاي خودم گذشتم فكر نكنين شعر ننوشتما ، شعراي خودم ننوشتم
يه شعر خوشگل از دكتر شريعتي نوشتم براتون خوي فكر مي كنم همش شعراي خودم وبلاگم بي نمك ميشه و شرمندتون ميشم
اين كه ميبينيد اين شكلكها مي ذارم و نوشتنم اينجوريه از آبجي سوگندم ياد گرفتم
وبلاگش واقعا قشنگه نمي دونم رفتين يا نه ولي حتما بهش سر بزنين خيلي تيميز مي نويسه
البته من اون نرم افزاري كه شكلكاش زياد هست رو ندارم
از همين شكلاي بلوگفا استفاده مي كنم . خوب ديگه نوشتن زيادي هم بي مزه ميشه . ديگه نمي نويسم براي امروز كافيه ![]()
**********

*********
به يقين فلسفه خلقت دنيا عشق است
من چيستم؟
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوه ي نسيم
خشمي كه خفته در پس هر درد خده اي
رازي نهفته در دل شب هاي جنگلي
من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته اي
بهت نگاه خاطره آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام پست قحبه ي بدكار روزگار
من چيستم؟
برجا ز كاروان سبك بار آرزو
خاكستري به راه
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان
اندر شب سياه
من چيستم؟
يك لكه اي ز ننگ به دامان زندگي
و ز ننگ زندگاني آلوده دامني
يك ضجه ي شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي و سرود نخوانده اي
من چيستم؟
------------------
-------------------
-----------------------
من چيستم؟
لبخند پر ملالت پاييزي غروب
در جستجوي شب
يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات
گمنام و بي نشان
در آرزوي سر زدن آفتاب مرگ
(دکتر شریعتی)
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386-10:12 | | (((مرتضی کوچولو))) | گروه |لینک به نوشته

این شعر رو تقدیم کردم به یکی از عزیزانم ![]()
خب شاید دوست نداشته باشه اسمشو بگم اصرار نکنین![]()
تقدیم به کسی که تمام بودنم را فدای یک لحظه ماندنش می کنم
****************************************************
عمر من غصه نخور
زندگی هر چه پر از غم باشد - عاقبت شیرین است
زندگی هر چه که شیرین باشد - عاقبت تلخ تر از زهر غم است
در گذرگاه زمان تلخ و شیرین بهم آمیخته است
ساقی از روز ازل در ساغر - می غم ریخته است
من دعا می کنم امشب ساقی
از برای تو می ناب به جام افزاید
ساغری پر شده از عشق به کامت ریزد
من همان باده ی آلوده به غم می نوشم
باده و خون جگر همره هم می نوشم
من به لبخند تو ای راحت دل ، می نازم
من به شادی تو ای راحت جان می کوشم
من به غمخانه ی دل شعر غرا می خوانم
(خون دل می خورم و خاموشم)
ماه من غصه نخور زندگی چون باغی است
که در او سنگ و گل و خار، همه همراه همند
ای گل سرخ من ای مایه ناز - تو گلی من خارم
هر چه باشد گل خود را همه دم خوب نگه می دارم
آرزوی دل من شادی توست - دل من عاشق آبادی توست
ای گل لاله رخ ای مایه ی آرام دلم - من فدای تو شوم
چشم من دوخته بر صورت توست - گل من مست بخند
به غم و غصه و اندوه و از این دست بخند
تو خودت می دانی که اگر شوق کنی می شکفم
تو اگر خنده کنی می بالم - من به خندیدن تو می نازم
نکند بغض کنی ، می شکنم - نکند گریه کنی ، می خشکم
من فدای تو شوم - تو اگر گریه کنی می میرم
من به هر حال ، دلم همره توست- دل من را نشکن
ای گل ناز من و باغ دلم - نوشخندی کن و مستانه بخند
چهره بنما و به این خواب زمستانه بخند
عاقبت در این باغ، هر چه غم هست نصیب من باد
جام لبریز ز شوق و مستی ، جام سرشار ز شور و شادی
همگی قسمت تو - همه تقدیم تو باد
من فدای تو شوم - جان من غصه نخور - گل من ، مست بخند

این شعرم به سفارش یکی از رفیقام برای تولد دوستش نوشتم
بخونینش خیلی جالبه ![]()
با آمدنت بهار می آید
پایان ، شب انتظار می آید
از شوق حضور رویت ای سرو
صد غنچه ی خنده بار می آید
در روز تولد گل از باغ
آوای خوش هزار می آید
لبریز شده دل من از شوق
یعنی که ببین نگار می آید
جانا بنگر که بر لب من
خنده نه به اختیار می آید
از دیده خیس اشک شوقم
جاری شده آشکار می آید
احساس خدائی من و دل
شعری شده یادگار می آید
جان فرش کنم به زیر پایت
اینجاست که جان بکار می آید
ای سرو رسای باغ احساس
با آمدنت بهار می آید
شعرها از خودمه ها ![]()

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386-15:19 | | (((مرتضی کوچولو))) | گروه |لینک به نوشته

طلب گمشده
روزگاریست که در غربت و غم زندانیم
روز و شب بر در این غمکده ها مهمانیم
در غم فرقت جان ، جامه ی غم می دوزیم
درد ناچاری و با سوزش دل می سازیم
ما که دنبال وصال و شب وصلت هستم
در پی باده ، پی می ، پی دل می گردیم
می کجا ، باده کجا دل به کجا - حیرانیم
نیمه شب بی خبر و مست و همه می زده ایم
همگی با هم و آهسته غزلخوانانیم
آتش حسرت او خفته به جان و دل ماست
گه اسیر و گهی آواره گهی آواریم
در پی جان جهان ، جنت جان ، مجنونیم

*******
هجر یار
درد بی درمان من یعنی غم هجران یار
جان من می سوزد از هجران او مانند شمع
شعله جانکاه جانم شد خموش از درد و رنج
چشم من در راه او تا کی نهد او پا به راه
داغ هجرانش بود مشکل ولیکن یاد او
سر به دامانش نهادن خاک پاهایش شدن
بوسه بر دستش زدن ما را دهد چندی قرار
کی سحر می گردد این یلدای جانفرسای هجر
جان ما جانان ما ای مهرخ ای زیبا نگار

شعرها از مرتضی لطفی
چهارشنبه دهم بهمن 1386-11:34 | | (((مرتضی کوچولو))) | گروه |لینک به نوشته

سلام بچه ها
خوبين ؟
اميدوارم كه حال همه تون خوب باشه و سلامت باشين
امروز اومدم يه چيزي بگم . نمي دونم بگم يا نه
بچه ها من ديگه دارم از نت ميرم
خيلي حالم گرفته به خاطر يه سري مسائل بايد نت رو ترك كنم
خيلي دلم براتون تنگ ميشه
دعا كنين مشكلاتم حل بشه منم براتون دعا مي كنم
خوب نميدونم چي بايد بگم ولي به هر حال فراموشتون نمي كنم هر چند وقت يه بار ميام بهتون سر مي زنم
خوب نكنه من نباشم با هم دعواتون بشه ها
واي چقد دلم گرفته و ناراحتم از اينكه ديگه نمي تونم بيام
ولي ديگه چيكارش كنم دست خودم نيست
البته رفتن مال همه هست شما هم يه روزي ميرين
ديگه شوخي بسه اين گلا براي اوناي كه دوستم دارن![]()
![]()
خوب دوستان فعلا خدافظ![]()
![]()
خدا حافظ همين حالا...
چهارشنبه پنجم دی 1386-11:34 | | (((مرتضی کوچولو))) | گروه |لینک به نوشته

زهر مرگ ...
شبی از شدت دردی تب آلود
فتادم در میان بستر خویش
به هر آهی که از دل می کشیدم
به آتش می کشیدم پیکر خویش
از این پهلو به آن پهلو در آتش
شبی را تا سحر آشفته بودم
امیدم عمر من آن شب نبودی
میان اشک و آتش خفته بودم
نگاه ساکتم آرام می سوخت
و اشک از دیده ام آرام میریخت
اجل جان مرا آرام می برد
و زهر مرگ من در جام میریخت
همه اندیشه ام این بود ای وای
مبادا درد بر من غالب آید
مبادا مرگ بر من سلطه ورزد
مبادا جان شیرین بر لب آید
در آن افسردگی ، با کام تلخم
مرا با جان شیرین گفتگو بود
لبم خاموش بود اما از ته دل
دما دم مرگ خویشم آرزو بود
من آن شب تا سحر از درد بی تاب
کسی از حال من جویا نمی شد
نگاهم سوی در می بود اما
در امید رویم وا نمی شد
نه تابی در دل بیتاب من بود
نه دستم قوتی بهر دعائی
نه شوری در سر شوریده ی من
نه پائی تا برم راهی به جائی
نگار نازنین عمرم عزیزم
من آن شب تا سحر تنها نبودم
من و اشک و تب و رنج و غم و درد
ولی با این همه بیگانه بودم
نبودی آن شبم بر سر - نبودی
و دل بی تو دمی از غم نیاسود
رخ زردم میان آتشی سرخ
همه پژمرده گشت - افسرد- فرسود
شبم سر شد سحر سر زد ولي حيف
که من بازیچه ی آن عالم درد
تمام حاصلم از آن شب تار
همه درد و همه درد و همه درد
****

جان من و جهان من
ای به فدای چشم تو لحظه به لحظه جان من
ای به فدای جان تو ، جان من و جهان من
خون شده گوشه ی دلم، در اثر فراق تو
تا دل آسمان رسد ، نعره ی ناگهان من
هر چه رود به روی دل ، جور تو و جفای تو
از دل من برون رود ، آه من و فغان من
همچو غبار گم شدم در دل کوچه های شب
از که نشان بپرسم ای ، نام من و نشان من
دلبر من دمی بیا تا زدم عیسویت
کهنه شود زخم درون ، تازه شود روان من
کی شود ای نگار دل ، پرده ز رُخ برافکنی
تا که دمی عیان شود ، شوق تو در نهان من
خنده کند به روی سرو ، قامت بس بلند تو
طعنه زند به قد پیر، قامت بس کمان من
از دل زار من بشوی ، غصه و اندوه مرا
در شب تار من بتاب ، ای مه آسمان من
عمري از این پس همه شب دست دعا بر آورم
تا که خدا دوا کند ، چشم به خون طپان من
شعرها از مرتضي لطفي

پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386-7:27 | | (((مرتضی کوچولو))) | گروه |لینک به نوشته

تا صبح فردا سوختم.... آتشی در جانم افکندی که جانا سوختم با دل و جان و وجودم من سراپا سوختم نیمه شب پروانه آسا گرد شمع روی تو بال من آتش زدی تا صبح فردا سوختم دلبرا با غمزه ات آتش زدی بر هر چه هست نازنینا در غمت تنهای تنها سوختم آنقدر بر من جفا کردی که دل از دست رفت روز ها دلخون شدم ، شبها و شبها سوختم تو بهار و باغ و بستانی و سروی لیک من چون سراب ظهر تابستان – بهارا – سوختم یک شبم گفتی نهانی غمخور من غم مخور با چنین ناز نهانی آشکارا سوختم اي جان جانانم مرو ... جانا مکن عزم سفر ای جان جانانم مرو ای خسرو ملک دلم شیرین تر از جانم مرو شب زیر سقف آسمان دست دعا بر می کشم بین تمنا های خود جز تونمی خوانم مرو گفتم شبی یاد تو را از خاطرم بیرون کنم زان حرف بی اندیشه ام وا... پشیمانم مرو بنشسته بر کنج لبت خالی سیه چون روز من من هم بسان موی تو جانا پریشانم مرو فصل خزان عاشقی در وادی دارالجنون بین کویر بی کسی اندوه بارانم مرو من در پی لیلا رخی سر در بیابان می نهم مجنونم و هم صحبت خار مغیلانم مرو سر کرده سر تا سر شبی سر بر سر زانوی غم عمری سراسر در غمت سر در گریبانم مرو من مانده ام شاید شبی با من بمانی دلبرا یک امشبی با من بمان بی تو نمی مانم مرو شعر ها از (مرتضي لطفي) 

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386-10:46 | | (((مرتضی کوچولو))) | گروه |لینک به نوشته


اي نگار ناز من
ای تو محرم تمام راز من
ناز بی نیاز من
ای نهفته در سکوت تو نوای ساز من
ای که یاد روی تو شده تمام واژه نماز من
من تو را به خاطر تمام بی نیازیت
دوستت می دارم
ای امید جان بی قرار من
روز و روزگار من
باغ من بهار من
من برای دیدن تو شعر ها سروده ام
من برای بودن تو نامه ها نوشته ام
ترانه ها نوشته ام
ای فدای بودنت وجود من
بود من نبود من
ای که مهر تو طنیده در میان تار و پود من
من به شوق بودن کنار تو چه رازها نهفته ام
چه حرفها نگفته ام
مرا ببین بدون تو میان بستری ز درد
چه بیقرار خفته ام
ای فدای تو تمام هستی ام
ای نگاه پاک تو بهانه ای فزون برای مستی ام
ای که با غم نبودنت هزار بار شکستی ام
من بدون تو چه خسته ام
شکسته ام
مرا ببین که بال بسته ام
و در میان این قفس به سوگ خویشتن نشسته ام
ای که نام تو شکسته در میان ناله و فغان و آه من
ای که عکس روی تو غنوده در نگاه من
ماه من
من برای دیدن تو با کبوتر خیال به آسمان که می روم ..
من به هر ستاره ای که میرسم
به مهر می نوازمش
به روی چشم خویش می گذارمش به دست نازنین ابر می سپارمش
و باز می روم ....
در فضای با صفای آسمان
میان ابرهای چون حریر
هرچه می روم ستاره هست
هر چه می روم به جز ستاره نیست
من چرا به ماه نمی رسم
ماه من بگو که راه چاره چیست ؟!
شاعر(مرتضی لطفی)

دوشنبه پنجم آذر 1386-17:48 | | (((مرتضی کوچولو))) | گروه |لینک به نوشته


